




Histoire et origine de la Saint Valentin
L'origine romaine de la Saint Valentin
La fête de la Saint Valentin est la fête des amoureux ! La Saint Valentin est une fête traditionnelle des pays anglo-saxons mais elle ne connaît un réel développement en France que depuis les années 80.
Comme pour la majorité des fêtes, les origines de la Saint Valentin ne sont par certaines, mais la majorité des historiens s'accordent à penser que cette fête trouve son origine dans la Rome antique. Pour le reste les avis divergent beaucoup.
Il semble que 3 saints sont à l'origine de la fête de la saint Valentin :
- L'empereur romain Claude II
- L'évêque de Terni
- Valentin de Rhétie
Les seules origines vérifiées de la saint Valentin remontent au moyen-âge.
L'origine romaine de la Saint Valentin
Les romains fêtaient la fête des Lupercales qui était donnée en l'honneur du dieu des troupeaux et des bergers et qui marquait la fin de l'hiver aux alentours du 15 février
Trois saints à l'origine de la Saint Valentin
Les liens entre cette fête et le saint qui lui est associé reste encore très incertains, trois saints Valentins peuvent être à l'origine du nom de la Saint Valentin :
Saint Valentin et l'empereur romain
Pour d'autres on doit la fête des amoureux à Claude II empereur romain qui fit annuler toutes les fiançailles de l'empire pour éviter que ses soldats soient tentés de rester avec leur fiancée plutôt que de partir à la guerre ! Furieux un prêtre catholique nommé Valentin décida de marier en secret les amoureux. Il fut découvert et envoyé en prison jusqu'à sa mort.
Saint Valentin évêque de Terni
Pour certains le martyr saint Valentin qui fût décapité en 269 à Rome a été confondu avec un autre Valentin fêté le 14 févrirer l'évêque de Terni en Ombrie. Ce saint réputé pour ses dons de guérisseur auprès de jeunes filles et jeunes gens a été lui aussi décapité.
Saint Valentin de Rhétie
Valentin de Rhétie est principalement célébré en Allemagne. Il vécut au Ve siècle et est représenté avec un enfant épileptique étendu à ses pieds.
Le valentinage de la cour d'Angleterre
Les sources avérées des origines de la saint Valentin remontent à la fin du moyen-âge. C'est au XIV ème siècle que l'on prit l'habitude de former un couple au hasard en Angleterre. La coutume du "Valentinage" est née dans l'aristocratie anglaise à la fin du Moyen-Âge. Une jeune fille était associée à un jeune homme et durant la journée ils avaient des obligations l'un envers l'autre. Le valentin et sa valentine devaient s'offrir en secret des petits cadeaux et se faire des galanteries. Cette coutume est arrivée à la cour de Savoie puis elle s'est répandue dans les régions voisines. Le "valentinage" s'est enrichi de l'envoi de poèmes. Depuis Valentins et Valentines Anglo-saxons s'envoient des "Valentines"Cette coutume d'échange d'amitié se transforma peu à peu en fête des amoureux. Dans les pays anglo-saxons les amis échangent aussi des mots d'amitié pour la Saint Valentin.
Depuis le XVIII e siècle la coutume de l'envoi des "valentines" s'est généralisée en Grande-Bretagne puis en Amérique du Nord ou elle prend le nom de "Valentine's day". La coutume s'est répandue en Europe avec l'arrivée des GI à la fin de la seconde guerre mondiale.

L'envoi des "Valentines" et des cartes
Dès le XII ème siècle en Grande-Bretagne et aux Etats-Unis les amoureux comme les amis échangent des "Valentines" qui sont des messages d'amour ou d'amitié écrits sur des cartes.
Les premières cartes de Saint Valentin étaient réalisées à la main par levalentin ou la valentine, mais rapidement elles furent remplacées par des cartes postales. Aujourd'hui de nombreux amoureux s'envoient des cartes virtuelles.
Dans certains pays, notament les pays anglo-saxons, les enfants ont toujours l'habitude d'échanger des cartes de Saint Valentin avec leurs meilleurs amis en témoignage de leur amitié.

میدونم بدقولی کردم و برخلاف گفته های چند ماه قبلم در آخرین پست وبلاگم مطلب جدیدی نگذاشتم . قصد داشتم حداقل موضوعات و عنوانهای قبلیم رو تکمیل کنم ولی نشد . از طرفی مشکل ارتباط اینترنتیم که دیگه مثل قبل فرصت و امکان نوشتن برام نیست از طرف دیگه فکر میکنم من اون مرغی ام که از بامی که بلند میشه دیگه سخت میشینه !! برای همین دیگه مطمئن نیستم بتونم به روال قبل به وبلاگم رو بیارم ولی مطمئنم که این خونه و خاطراتش رو بحدی دوست دارم که هرگز ترکش نکنم مگر اینکه بلاگفا بلایی سرش بیاره که امیدوارم اینطور نشه هرگز و این سایت خوب همیشه برقرار باشه . بهمن ماهه و خونه بهارم شش سال رو پشت سر گذاشته و وارد هفتمین سالش میشه گرچه دیگه این سالها بهش نرسیدم ولی ازش هم چشم برنداشتم . خاطرات بهمن ماه زندگیم توش ثبت شده و اگر هزاران بار هم این خاطرات در قلب و ذهن و قلمم مرور بشن برام همون تازگیه اول رو دارند و همون وجد رو در وجودم برپا میکنند . عشق هرگز کهنه نمیشه و دل عاشق همواره شعله میکشه و امیدوارم حس قلبم و عشق پاکم از ورای دلنوشته های ساده اما صادقم و پستهای بهاریم بتونه در قلبهای پاک نفوذ کنه و حس زیبای من رو بهشون منتقل کنه و این رسالتیه که امیدوارم ذره ای از اون رو ادا کرده باشم . همینجا به همه دوستان خوبی که باهاشون در این وبلاگ خاطره دارم و متاسفانه ازشون مدتیه بیخبرم سلام میکنم و آرزو دارم هر جا که هستند سلامتی و خوشبختی بهمراهشون باشه و قلبشون همیشه بهاری باشه .

این همه گندم، این همه کشتزارهای طلایی،
این همه خوشه در باد را که می خورد؟
آدم است، آدم است که می خورد
این همه گنج آویخته بر درخت،
این همه ریشه در خاک را که می خورد؟
آدم است، آدم است که می خورد
این همه مرغ هوا و این همه ماهی دریا،
این همه زنده بر زمین را که می خورد؟
آدم است ، آدم است که می خورد
هر روز و هر شب، هر شب و هر روز زنبیل ها و سفره ها پر می شود،
اما آدم گرسنه است. آدم همیشه گرسنه است.
دست های میکائیل از رزق پر بود. از هزار خوراک و خوردنی.
اما چشم های آدمی همیشه نگران بود.
دست هایش خالی و دهانش باز
میکائیل به خدا گفت: خسته ام ، خسته ام از این آدم ها که هیچ وقت
سیر نمی شوند. خدایا چقدر نان لازم است تا آدمی سیر شود؟ چقدر !
خداوند به میکائیل گفت: آنچه آدمی را سیر می کند نان نیست، نور است.
تو مامور آن هستی که نان بیاوری. اما نور تنها نزد من است و تا هنگامی
که آدمی به جای نور، نان می خورد گرسنه خواهد ماند.
میکائیل راز نان و نور را به فرشته ای گفت. و او نیز به فرشته ای دیگر.
و هر فرشته به فرشته دیگری تا آنکه همه هفت آسمان این راز را دانستند.
تنها آدم بود که نمی دانست. اما رازها سر می روند. پس راز نان و نور هم
سر رفت. و آدمی سرانجام دانست که نور از نان بهتر است. پس در
جستجوی نور برآمد. در جستجوی هر چراغ و هر فانوس و هر شمع.
اما آدم، همیشه شتاب می کند. برای خوردن نور هم شتاب کرد.
و نفهمید نوری که آدمی را سیر می کند نه در فانوس است و نه در شمع.
نه در ستاره و نه در ماه.
او ماه را خورد و ستار ها را یکی یکی بلعید. اما باز هم گرسنه بود.
خداوند به جبرئیل گفت: سفره ای پهن کن و
بر آن کلمه و عشق و هدایت بگذار.
و گفت: هر کس بر سر این سفره بنشیند، سیر خواهد شد.
سفره خدا گسترده شد؛ از این سر جهان تا آن سوی هستی.
اما آدم ها آمدند و رفتند. از وسط سفره گذشتند و
بر کلمه و عشق و هدایت پا گذاشتند
آدم ها گرسنه آمدند و گرسنه رفتند. اما گاهی، فقط گاهی
کسی بر سر این سفره نشست و لقمه ای نور برداشت.
و جهان از برکت همان لقمه روشن شد. و گاهی ، فقط گاهی
کسی تکه ای عشق برداشت و جهان از همان تکه عشق رونق گرفت.
و گاهی، فقط گاهی کسی جرعه ای از هدایت نوشید و هر که او را دید
چنان سرمست شد که تا انتهای بهشت دوید.
سفره خدا پهن است اما دور آن هنوز هم چقدر خلوت است.
میکائیل نان قسمت می کند. آدم ها چنگ می زنند و
نان ها را از او می ربایند.
میکائیل گریه می کند و می گوید: کاش می دانستید،
کاش می دانستید که نور از نان بهتر است.



از بازگشت بلاگفا خوشحالم و ممنونم که مطالبم رو حفظ کردند و گرچه قالب قبلیم رو از دست دادم و فعلا در دسترس ندارم ولی زیاد مهم نیست و امیدوارم از این انتخاب قالبم خوشتون بیاد . مدتها ننوشتم تو این خونه بهاری و از این جهت واقعا متاسفم و امیدوارم این اتفاق بلاگفا باعث بشه هر چند گاهی دوباره مطلبی بگذارم البته قول نمیدم به ریتم قبلی ولی سعی میکنم فیدلیته خودمو به این خونه حفظ کنم . امروز هفتم تیرماهه و روز پرمعناییه برای من و پرخاطره . انشالله خیر و خوش یمن برای همه دوستان و عزیزان باشه . روزتون خوش

تابستان آبی
تابستان آبی، سخت درخشان و سوزان
رهسپار مرغزار، دشت و باغستان
قرص خورشید پیچ در پیچ تابان
از نفس گرمش، گلها شکوفان
پرتو طلاییش تا به آسمان
شاخه ها از سنگینی گلابی های رسیده ناتوان
داسی بر زمین افتاده برق زنان
از گلها سرخ گشته تمامی جهان
خوشحالم که یکبار دیگر خدا این فرصت رو بهم داد
و مقدر کرد قدم به شهری که دوست دارم بگذارم
و هوای لطیفش رو ببلعم .

داغی تابستان
بر گونه هایت
و زمستان سرد
بر قلب کوچکت
نشسته است.
تو تغییر خواهی کرد
عزیزم!
زمستان بر گونه هایت
و تابستان در قلبت
خواهد بود.

