* bahar * بهار* welcome*
  * spring * بهار * le Printemps * - افسانه گلها !

* spring * بهار * le Printemps *


آمد بهار ای دوستان منزل سوی بستان کنیم / گرد غریبان چمن خیزید تا جولان کنیم /بشنو سماع آسمان خیزید ای دیوانگان/ جانم فدای عاشقان امروز جان افشان کنیم /آتش درین عالم زنیم وین چرخ رابرهم زنیم/وین عقل پابرجای راچون خویش سرگردان کنیم
 


 

افسانه گلها (قسمت دوم) !


داستان آدونیس - گل سنبل

 

 

 

 

از این مرگ و میر ها و رستاخیزها یا دوباره زنده شدنها به صورت گل،مشهورترین و آشناترین آنها مرگ آدونیس بود.هر سال دختران یونانی برای او سوگواری می کردند و هر سال که گل او،یعنی گل سرخ شقایق نعمانی،یا گل باد،دوباره شکوفا می شد جشن و پایکوبی برگزار می کردند.آفرودیت او را دوست می داشت.الهه عشق که با نیزه‌اش دل آدمیان و خدایان را به یکسان سوراخ می کرد و بذر عشق در دلهایشان می کاشت،سرنوشت چنین خواست که او نیز به درد ناشی از شکسته شدن دل گرفتار آید.

آن جوان را هنگامی که زاده شد و پا به این دنیا نهاد،دید و درست از همان هنگام به عشق وی گرفتار آمد و در نتیجه عزم جزم کرد که او را تصاحب کند.بنابراین آن الهه عشق او را برداشت و با خود برد و او را به دست پرسفونه سپرد تا از وی نگهداری و پرستاری کند.امّا پرسفونه خود دلداده آن پسر شد و او را به آفرودیت پس نداد،حتی آن زمان که الهه به زیر زمین رفت تا او را پس بگیرد.چون این دو الهه حاضر نشدند با هم کنار بیایند،زئوس ناگزیر پادرمیانی کرد و بین آن دو به داوری نشست.زئوس حکم کرد که آدونیس هر نیم سال را با یکی از آن دو الهه بگذراند،پاییز و زمستان را نزد ملکه مردگان،و بهار و تابستان را نزد الهه عشق زیبایی ،آفرودیت سپری کند.


در آن هنگام که نزد آفرودیت می زیست،آن الهه سخت می کوشید او را شاد و خوشنود نگاه دارد.این پسر دونده‌ای بادپا بود و اهل شکار و اغلب آفرودیت کالسکه‌اش را که یک قو آن را می کشید و با آن در زمین سیروسفر می کرد،ترک می کرد وخود را به هیئت یک زن شکارچی در می آورد و در جنگلهای انبوه او را تعقیب می کرد.امّا در یک روز غم‌انگیز الهه نتوانست سر در پی وی بگذارد و او را تعقیب کند،و در آن روز آن جوان گرازی وحشی را دنبال می کرد.وی با سگان شکاری‌اش گراز را در بن‌بست قرار داد و نیزه‌اش را به سوی گراز انداخت،ولی فقط او را زخمی کرد،به طوری که گراز وحشی که از درد دیوانه شده بود،بی آنکه به آن جوان مهلت بدهد خود را از مهلکه برهاند،به سویش حمله‌ور شد و دندان بزرگ خود را در بدن جوان فرو کرد..

.(در سرگذشت اریمانتوس پسر آپولو آمده است که چون وی آفرودیت را با آدونیس یافت،آفرودیت او را نابینا کرد و به همین سبب آپولو برای کینه جویی خود را به صورت گراز درآورد و آدونیس را کشت)آفرودیت سوار برکالسکه‌اش بر فراز زمین می رفت که صدای ناله آدونیس را شنید و شتابان به سویش آمد.آدونیس اندک‌اندک از پای در می آمد و می مرد و خونی تیره‌رنگ از زیر پوست بدن چون برف سپیدش بیرون می ریخت،و چشمهایش پیوسته تار و سنگین می شد.آفرودیت او را بوسید و نمی دانست که وقتی او را بوسید او مرده بود.این زخم ژرف بر بدن آدونیس زخمی ژرفتر بر بدن آفرودیت گذاشت.آفرودیت با وی سخن‌ها گفت،هرچند که می دانست او مرده است و نمی شنود:


تو می‌میری،ای عزیزترین
و آرزوهای من چون رؤیا نابود شدند
کمربند زرّین زیباییِ من نیز با تو رفت
اما خودم که الهه هستم باید زنده بمانم
و نتوانم به دنبال تو بیایم

کوهساران همه بانگ برداشتند و درختان بلوط پاسخ گفتند
وای،وای از مرگ آدونیس،او مرده است.
و اِکو نیز در پاسخ بانگ بر آورد،وای از مرگ آدونیس
و عشقها همه به حالش گریستند،حتی مورها


امّا آدونیس که در دنیای زیرین،در دنیای مردگان بود نمی توانست صدای آنان را بشنود،و حتی نمی توانست آن گل سرخ‌رنگی را ببیند که از محل ریزش خون او بر زمین سر بر‌آورده بود.


 .....................

 

هیاسنت  ( گل سنبل)

 



گل دیگری که پس از مرگ یک جوان زیباروی دیگر رویید،گل سوسن بود که هیچ شباهتی به گلی که اینک ما سوسن می گوییم نداشت،بلکه زنبق گونه بود و به رنگ ازغوانی تیره ،یا به گفته شماری دیگر به رنگ سرخ زیبا و دل انگیز.مرگ آن جوان نیز مرگی حزن انگیز بود که هرساله یاد آن را گرامی می داشتند زیرا جوان در:

جشن هیاسینتوس(سوسن)
که در طول شب آرام پایدار می ماند
در مسابقه‌ای با آپولو کشته شد.
در پرتاب دیسک به رقابت برخاستند
و دیسکی که آن خداوند به سرعت پرتاب کرد
از هدفی که وی در نظر داشت فراتر رفت


آن دیسک محکم بر پیشانی هیاسینتوس(هیاسینت)فرود آمد و زخمی هولناک به جای گذاشت.او از عزیز ترین همنشینان آپولو بود.در آن هنگام که کوشیدند ببینند چه‌کسی دیسکش را دورتر می اندازد،هیچ رقابت یا مسابقه‌ای بین آن دو نبود،بلکه می خواستند ورزش کنند.آپولو چون فوران خون از پیشانی آن جوان و افتادنش بر زمین را بدید،وحشتزده شد.وقتی که آن جوان را از زمین بلند کرد و در آغوش کشید و کوشید زخم را التیام بخشد،خود نیز رنگ باخت و چهره زرد کرد.امّا دیگر دیر شده بود.هنوز او را در آغوش گرفته بود که سرش عین گلی ساقه شکسته به عقب افتاد.او مرده بود و آپولو که در کنار جسد وی زانو زده بود به حالش گریست،زیرا در عنفوان جوانی و زیبایی مرده بود.آپولو خود او را کشته بود هرچند که تقصیری نداشت و او را به عمد نکشته بود.وی پیوسته می گریست و می گفت:”وای،کاش می توانستم جانم را فدای تو کنم،یا با تو بمیرم”در همان حال که اپولو زار می گریست و چنین ندبه‌های سوگوارانه می کرد،گیاه خون آلوده ای دوباره رشد کرد و چنان زیبا گل داد که تا بد نام آن جوان را بر خو نهاد:هیاسینتوس یا سنبل.آپولو خود بر گلبرگهای آن نوشت ،شماری می گویند حرف اوّل هیاسینتوس را بر آن نوشت و شماری دیگر بر این عقیده‌اند که دو حرف از یک کلمه یونانی نوشت که”افسوس” معنی می دهد،امّا در هر صورت هرچه که بود یادواره اندوه بزرگ آپولو بود.


داستان دیگری هم هست که می گویند زفیر،یعنی باد غرب ، او را کشت نا آپولو.آن باد هم آن جوان را که زیباترین جوانان دنیا بود دوست می داشت و چون خشم ناشی از حسد،که چرا آپولو او را بیش از زفیر دوست دارد،بر او چیره شد،بر آن دیسک وزید و سبب شد تا از مسیر خود منحرف شود و به هیاسنت برخورد کند.
چنین داستانهای زیبا و شایان توجهی که درباره جوانان زیباروی نوشته شده است که در عنفوان جوانی مرده‌اند و بعد آن گونه که سزاوار و شایسته بوده اند به گلهای بهاری بدل شده اند ،احتمالا پس زمینه های تیره ای دارد.در این داستانها به پلیدیها و به اهریمن صفتیهایی اشاره شده است که در گذشته های بسیار دور دیده شده است.دیربازی پیش از اینکه در سرزمین یونان داستانها و اشعاری که اینک به دست ما رسیده است گفته یا سروده شود،و شاید حتی پیش از آنکه داستانسرا یا شاعری وجود داشته باشد،چنین اتفاق افتاده استکه در کشتزارهایی نه چندان بارور اطراف یک روستا که حتی غله نیز در آن به عمل نمی آمده است،یک نفر از روستاییان زن یا مرد کشته می شده است و خون وی بر زمینهای بایر و بی‌باروبر می ریخته است.تاکنون هیچ کس اظهار عقیده نکرده است که خدایان نورانی ساکن کوه اولمپ از قرابانی کردن نفرت انگیز آدمی بدشان می آمده است.انسان این احساس تیره و مبهم را در زندگی داشته است که چون زندگی آدمیان اصولا به فصل بذر پاشی یا برداشت محصول استوار شده اس،بی تردید بین آنها و زمین پیوند ژرفی وجود دارد و خونشان که با غلّه پرورش می یابد به نوبه خود می تواند زمین را بهنگام ضرورت بارور کند.چه چیزی از این طبیعی تر که وقتی پسری جوان و زیباروی کشته می شده است،اندکی بعد در محل ریخته شدن خون،گل نرگس یا گل سوسنی که واقعا نفس همان جوان مرده بوده است می روییده و شکوفه می داده است،گلهایی که به نوبه خود موجود جاندار دیگری می شده اند؟بنابراین آنها به یکدیگر می گفته اند که چه اتفاقی افتاده است،معجزه ای روی داده است که مرگ سنگدل کمتر ستمگر و سنگدل جلوه نماید



.بعد پس از گذشت اعصار و قرون متمادی،مردم باور کردند که زمین برای بارور کردن و محصول دادن به خون نیازی ندارد،بنابراین لازم آمد که بخشهای اندوهبار داستان را حذف کنند،که سرانجام همه به دست فراموشی سپرده شد.(اکنون)هیچ کس به یاد نمی آورد که زمانی چنین رویدادهای هراس‌انگیز و وحشتناکی روی می داده است.روایت کرده اند که هیاسینتوس به دست خویشان خود کشته نشد که با خون او غذا بیابند،بلکه فقط براثر یک رویداد کاملاً اتفاقی و غم‌انگیز مرد.

 

  پ. ن 

در افسانه هیاسینت نام سه گل برده شده ...سوسن.سنبل. زنبق.

من که نفهمیدم آخر منظور کدوم گل بود؟!!

پس از عکس گل زنبق بهار خرده نگیرید لطفا...

    

 

    

چهارشنبه بیست و هشتم دی 1390 | 13:24 | * بهار * | |

 

افسانه گلها (قسمت اول) !


داستان آدونیس - گل شقایق


 

داستان ونوس و آدونیس، ماجرای عشق ونوس یا همان آفرودیت، الهه هوسباز عشق و زیبایی، نسبت به آدونیس، شکارچی جوان و زیبای کوه‌های سوریه (لبنان) است. در این داستان، برای اولین بار شکارچی زیبای عشق، خود با عشق جوانی شکارچی، شکار می‌شود و به عبارت دیگر، در این منظومه عشقی، ونوس یا همان آفرودیت که جذاب ترین الهه آسمان است، به جای عشق آفرینی، خود به دام عشق می‌افتد.

ونوس و آدونیس، اثر: پیر پائول پرادهون، از مجموعه والاس، لندن

آدونیس بنا به روایت اوویدیوس شاعر بزرگ رومی، هم پسر و هم نواده کیئور پادشاه قبرس به شمار می‌آمد و حاصل همخوابگی کیئور با دختر زیباروی و هوسبازش، میرا بود.

کیئور، پادشاه قبرس، مردی زیبا و آراسته و بسیار موقر و شریف بود، که دختری زیبا و هوسباز و آتشین مزاج، به نام میرا داشت. میرا نسبت به پدر خویش، عشق گناهکارانه‌ای در دل داشت و امید آن که پدرش حاضر به هم خوابگی با وی شود را نداشت و در عین حال به هیچ قیمت نمی‌توانست از این خواهش دل خویش صرف نظر کند. بدین جهت میرا حیله‌ای اندیشید ویک نیمه شب، با استفاده از تاریکی کاخ وارد اتاق خواب پدر خویش شد و خویشتن را به جای ملکه مادر خویش جا زد و با شاه هم بستر شد! وی، در همان شب و پیش از آنکه سپیده صبح بدمد از بستر معشوق و پدر خویش بیرون آمد و به اطاق خود رفت.

با این همه بعد از مدتی راز میرا، کمابیش از پرده بیرون افتاد. زیرا وی از شب هم خوابگی با پدر خویش، باردار شده بود، در نتیجه وی برای فرار از خشم پدر و رسوائی خود به عربستان گریخت و در آنجا بود که میرا، آدونیس را بدنیا آورد.

آدونیس پسری به زیبایی آفتاب بود، و آنقدر زیبایی و برازندگی داشت، که چون پای به سن بلوغ گذاشت از دست دختران اطراف خویش و ابراز عشقهای آنان، سر به بیابان نهاد و به صورت فراری به بیبلوس که شهر معروف فینیقیه واقع در نزدیکی بیروت کنونی بود، رفت. آدونیس چون شکارچی زبردستی بود، سپس به کوه‌های لبنان پناه برده و هفته‌های متوالی در آنجا سرگرم شکار شد.

اما روزی از روزها، آدونیس در گرماگرم شکار و شکار افکنی، ناگهان زنی جوان و نیمه برهنه را در برابر خویش یافت، که محو تماشای او شده بود. این زن زیباترین زنی بود که آدونیس به عمر خویشتن دیده بود و البته وی حق داشت، چراکه این زن، کسی به جز عشق آفرین بزرگ آسمان، ونوس نبود. ونوس، الهه عشق و زیبایی و دختر خدای خدایان محسوب می شد که جمال او خدایان دیگر را نیز به شر و شور افکنده و با زیبایی و عشق خویش در بزم آسمانی آنان آتش افروزی کرده بود.

امّا اینک و در اینجا نوبت خود ونوس شهر آشوب و عشق آفرین بود که خود نیز برای اولین بار به دام عشق گرفتار شود. علت این واقعه این بود که اروس، پسر شیطان و بازیگوش او، که همیشه به فرمان مادر خویش دلهای این و آن را آماج تیر خود می‌کرد و آنان را به عشق یکدیگر وا می‌داشت، این بار، از راه شیطنت خود، قلب مادرش را آماج تیر کرد و باعث شد عشق این جوان زیبا یعنی آدونیس، دل الهه عشق و زیبایی را گرفتار سازد.

ازاینجا ماجرای پرهیجان و شیرین عشقبازی میان ونوس، الهه عشق و زیبایی، با جوانی از خاک نشینان به نام آدونیس، آغاز شد، در حالیکه آدونیس نمی‌دانست که زیبایی او، کدام زن را اسیر وی کرده و کدام تن را در آغوش وی افکنده‌است!. این ماجرای عشقی، چنان ونوس را در عشق و هوس غرق نمود، که برای روزهای متعدد، اصلاً پای وی به آسمان نرسید. این غیبت ممتد و بی سابقه ونوس، خدایان عاشق پیشه را که یکی از آنان شوهر وی بود و دیگران همه در نهان دل بدام عشقش داشتند، نگران او ساخت و به کنجکاویشان برانگیخت. در نتیجه مارس، خدای جنگ که فاسق رسمی ونوس محسوب می شد و عربده جوئی و چاقوکشی او دیگران را از نزدیکی علنی با الهه هوسباز آسمان باز می‌داشت، به جریان ونوس با آدونیس پی برد و تصمیم گرفت هرطور که هست، داغ این پسرک زمینی را به دل ونوس بگذارد.

روزی از روزها که آدونیس، برای ساعتی از ونوس دور شده بود تا به شکار بپردازد، ناگهان گراز زیبا و چالاکی را در برابر خویش یافت، وچهارنعل دنبال او به تاخت در آمد. گراز و آدونیس که سوار بر اسب بود، مسافتی دراز را در دل کوه و جنگل پیمودند تا به کنار رودخانه‌ای رسیدند و ایستادند. در آنجا بود که ناگهان گراز به صورت مارس (مریخ) در آمد و با نیروی خدائی خود آدونیس را بر زمین کوفت و سینه اش را از هم درید.

ونوس که در پی معشوق خویش می گشت، در دنبال جای پای اسب آدونیس، خود را به آنجا رسانید و محبوبش را مرده یافت. در حالیکه در کنار جسدش دسته‌ای از گلهای وحشی زیبا دیده می شد که از جای قطره‌های خون آدونیس سر برآورده بودند. از آن پس، آن گل را که در کنار پیکر آدونیس روئیده بود، گل فراموشم مکن، نامیده شد. این گل، همان گل کوچک آبی رنگ زیبائی است که در اواسط بهار در کوهستانهای ایران نیز می‌روید.

مرگ آدونیس، اثری از لوکا جیوردانو.

پس از آن، ونوس تن آدونیس را به صورت گل شقایق در آورد و خودش به آسمان رفت تا از پدر خویش تقاضا کند که دوباره آدونیس را زنده کند. ونوس همچنین از همان وقت نیز درب خوابگاه خود را به روی مارس(مریخ) بست و با وجود فریادها و عربده جوئی‌های این خدای پر شر و شور، این در را به روی او نگشود.

اما ونوس پس از مرگ آدونیس، با یک رقیب عشقی سرسخت مواجه شد. بدین ترتیب که آدونیس مثل همۀ دیگر مردگان، بعد از مرگ به دیار تاریک زیر زمین رفت که در آن دیار، پرسفونه ملکه زیبای دیار خاموشان به همراه شوهر خویش هادس، خدای دوزخ، فرمانروایان آن بودند. پرسفونه خواهر زاده خدای خدایان و زنی بسیار زیبا بود، و ماجرای عشق هادس به او و دزدیدن وی از یک چمنزار و بردنش به زیر زمین خود از داستان‌های شیرین افسانه خدایان یونان است.

این ملکه دیار خاموشان به شوهرش وفادار بود ولی دیدار آدونیس تاب از کف او برد و وی را بی اختیار به آغوش این جوان ماهرو افکند، به طوری که چون خدای خدایان بر اثر بی تابی‌های و تقاضاهای ونوس بالاخره رضا داد که آدونیس دوباره زنده شود، پرسفونه هر دو پا را دریک کفش کرد و گفت هرکس دیگری را بخواهید پس می‌دهم ولی این پسرک زیبا را پس نمی‌دهم. بالاخره خدای خدایان دور از چشم شوهران ونوس و پرسفونه، با این دو الهه عاشق پیشه مجلسی آراست و طرفین موافقت کردند که نیمی از سال را آدونیس در روی زمین مال ونوس و نیمی دیگرش را در زیر زمین مال پرسفونه باشد.

 

   

    

 

    

دوشنبه نوزدهم دی 1390 | 12:53 | * بهار * | |
Design By : NightMelody.com



کد همین آهنگ